قرار بود امشب  با هم درس بخونن. آخه درس هردوشونم سنگینه، دختره ارشد میخونه و پسره هم پزشکی. بهش قول داده که تا موقع تموم شدن امتحانا با دوستاش حکم بازی نکنه.. خوشحال از این قول گرفتن شروع به درس خوندن کرد. نیم ساعت دیگه سرو کله ی اون دوتا پیدا شد، اومدن و نشستن. دختره خیالش راحته که زیدش حکم بازی نمیکنه.. ولی مثل اینکه دوستاش دستبردار نیستن. اون دوتا دوست حسودش، همون پسره و زیده حسودش. میگه بیا حکم بازی کنیم، هیراد هم میگه نه من درس دارم، یلدا هم تو دلش آشوبه، نکنه بزنه زیر قولش.. پسره میگه: اگه امشب باهام بازی نکنی دیگه تو روت نگاه نمیکنم.. هیراد با تردید به یلدا نگاه کرد، حرف دوستش هم زشت بود.. برگشت گفت: اجازه هست بازی کنم خانومم؟ یلدا سرشو انداخت پایین و با نارضایتی جواب داد: نمیدونم، میل خودته.. هیراد شروع به بازی کرد، یلدا حس کرد خیلی خورد شده، آخه با اکراه گفت نمیدونم، چرا هیراد نفهمید نمیدونم یعنی: نـه. یلدا خودشو با درس خوندن مشغول کرد  ولی معلوم بود اصلا تمرکز نداشت.. نتونست تحمل کنه، یاد نگاه اون دختر پلید افتاد، یه نگاه شیطانی که از کار خودش و زیدش راضی بود، پاشد از حال رفت تو اتاق، ولی هیراد نیومد دنبالش، یعنی یه بازی اینقدر مهم بود؟؟؟ همینطور که داشت به جزئیات اون اتفاق فکر میکرد با صدای هم اتاقیش تو خوابگاه به خودش اومد، چشماشو باز کرد و دید که الان چندماه از اون اتفاقا گذشته و چقدر دلش تنگه هیراده...